خرید بک لینک
137- قدیس خانه - بالرحمن - دراز کشیده ام روی مجموعه ی شزلون, صندلی و مبل, یک وری. مادرم کنارم نشسته است و روی صورتم ماسک گیاهی گذاشته. پا میشود, بوی توت فرنگی و گل مریم از پشت سرش بلند می شود. سرم ثابت است و مجبورم به سقف نگاه کنم. چند دقیقه ی اول به هیچ چیز فکر نمیکنم و چشمم به ساعت است تا یک رب

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

138- گفت و گو - بالرحمن - در سه ماه گذشته مادرم روزانه حداقل با سه نفر تلفنی صحبت کرده, جدای کسانی که حضوری می دیدشان. هر بار تمام اتفاقات درمانی را برای آن شخص که حالش را پرسیده تعریف کرده, یعنی چیزی حدود چند صد بار. و من فکر میکنم شاید این بیان کردن چیزی از دردش کم میکند. شاید اگر قرار بود مثل

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

139- دهه - بالرحمن - من فقط یک سال از اولین دهه را گذرانده بودم. تازه ۵ سال بود که بلد شده بودم چیزی بشمارم بیشتر از ۵ انگشت یک دست. بعد هم دست ها را روی هم بگذارم و بگویم ۵ به علاوه ی ۵ می شود ۱۰. و خیلی نمی گذشت از وقتی که بدانم دو تا ۵ تا هم می شود همان ۱۰. حالا دقیقن ۱۰ سال است که توان را هم ی

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

140- سیزده نود و پنچ - بالرحمن - اسفند را گذاشته اند که ته گردونه مان را به سرش وصل کند. که روزهای آخرش برساندمان به همان جای قبلی و "این نیز بگذرد" را به رخمان بکشد. که بگوید دیدی این هم مثل قبلی ها بود و طی شد؟ اسفند آبستن است. آبستن تمام عقده های بازنشده ی سال. جایی نزدیک اواخرش به یاد میآورد

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

- بالرحمن - من یک روز 28 ساعته داشتم! در تمام طول سال یک روز هست که آدم با خیال راحت می تواند بگوید تمام و کمال مال خودش است؛ باکیش هم نباشد که در همان روز اختصاصی، میلیون ها آدم دیگر هم به دنیا آمده اند و چند تاییشان هم دم دست خودش هستند. دست خود آدم است که این روز را کش بیاورد تا ساعت هایی از ر

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

142- صفر - بالرحمن - به م. که امشب در محاق بود. ساعت صفر و دو تا صفر دقیقه. ساعت هامان همیشه اگر چند دقیقه ای اختلاف نداشته باشند, چند ثانیه را دارند. همین است که حالا برای من امروز است و برای دیگری دیروز. امروز من ۸۶۴۰۰ ثانیه ی نامعلوم است و دیروز دیگری گاه یک ساعت, گاه یک دقیقه و گاه صفر ثانی

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

13*11- م. باز - بالرحمن - آن روزها م. بود, حالا هم م. است. همان موقع که من ۱۳ سالم بود و نمیدانم چرا الکی میگفتند که بزرگ ترم. آن ها را که ندیده بودندم, باید مجاب میکردم که همه اش همین است; از ۷۴ است تا مثلن ۸۶ یا ۷. آن ها که دیده بودند تصورشان این بود که خوشحال میشوم و تشویق. خوشحال می شدم. هر

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

144- جاماندگی -بالرحمن - وقت هایی هست که مرا می خابانند روی یک زمین سرد و سخت و دست و پایم را می بندند به دور تا دور چاردیواری اطرافم. نه با چهار نخ که با صدها. به تمام آن جاها که دستم ازشان کوتاه است. همان موقع یک سنگ می گذارند روی سینه ام و می گویند حالا عمیق نفس بکش. کسی از آن طرف می پرسد چرا

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

145- به کام و خام - بالرحمن - حافظ حتمن چرخ زنان از سر محراب بلند می شده و می نشسته سر دفترش که بنویسد: در نمازم خم ابروی تو در یاد آمد... فریاد محرابش را تا سده ها بعد, صدها بار دیگران چون خودش شنیده اند. اگر نمی گفت هم می شنیدند و اگر یادش نمی آمد هم بودند کسانی که در نمازشان خم محراب و خم ابروی

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

- بالرحمن - هر روز: بیدار میxadشوم. نیازهای حیاتی ام را رفع میکنم. کمی کتاب میxadخانم. میxadخابم. امروز (10.4): بیدار می شوم. گوشی ام از دیروز خراب شده. xadمیxadروم دانشگاه برای خداحافظی. در لابی دانشکده ترس برم میxadدارد از دو ماه دیگرم تا دو سال بعدش. آغوش های سخت، آغوش های محکم. همه شان به رویم باز هستند

برچسب: نویسنده: رادین مرادی تاريخ: دوشنبه 12 تير 1396 ساعت: 3:34

صفحه بندی